مامان و امیر ناز
دل نوشته های یک مادر
زنده می شوم در لبخندی که از تو سهم همیشه من است عزیز دلم بهتر شده خداروشکر الا مشغول بازی و بهم ریختن اتاقشه! این عکس اتاقش قبل از خرابکاری امیر بعد ورود و بازی امیرخان وقتی هم بهت می گم مامان جمعش کن می گی مامان خیلی خسته ام اگه دوستم داری کمکم کن این یعنی کلا مامان جمع کنه! امیرنازم از دیشب مریض شد. دیشب تا صبح از تب می سوخت و هذیان می گفت. امروزم بردیمت دکتر اما گفتن چون فعلا جز تب علامت دیگه ای نداره جز تب بر چیزی بهت ندادن بمیرم برات که اینهمه بی حالی. خدا کنه زود خوب شی هیچوقت مریض نشو مامانی عاشقتم!!!!!!! بلاخره مهدکودکتم تموم شد جالبه که اصلا ناراحت نشدی! روز یکشنبه یه جشن مثلا پایان مهد گرفتن براتون و مادرها هم اومدن برای جایزه بهتون یه ست تفنگ و دستبند و تیر دادن. جالب اینجاست تموم مدتی که مربی داشت حرف می زدن بچه ها تند تند می گفتم پس کی جایزه می دین؟ یه تقدیرنامه هم دادن ایشالا فارغ التحصیلی دانشگات بشه نازگلم اینجا با دوستت سقا به همراه خانم مربی روز جمعه رفتیم تولد طاها پسر دختر دایی ام. اما از اونجایی که تو به شدت منتظر روز تولد خودت هستی همش گریه می کردی که چرا من و زودتر به دنیا نیاوردی چرا تولد طاها زودتره؟ حالا هر چی من توضیح می دادم تو از اون بزرگتری فقط ماه تولدتون فرق داره مگه راضی می شدی اخرش دیدم که اصلا تولد و دوست نداری بدتر اگه بمونی و کادوهاشو ببینی غصه می خوری زنگ زدم بابایی اومد بردتت. برات کیک اوردم و خوردی لااقل کادو ها رو ندیدی غصه بخوری فدات بشم که این همه کادو دوست داری با این همه انبوه اسباب بازی که داری. اینجا عکس شما و طاها قبل تولد دیگه چون قرار نبود بمونی لباستو عوض نکردم شنبه هم که دو تایی خونه بودیم گفتم تو این اخرین روزهای اقامتمون تو بابلسر بریم کنار رودخانه کمی استفاده کنیم امیر خوشگلم شعر که می نویسم و از مهد کودکش به مناسبت روز مادر یاد گرفته و واسم می خونه. وای که چقد این شعر و از زبون پسرنازم دوست داشتم برام از گرونترین هدیه ها هم با ارزش تر بود مرسی مامانی با اون خوندن قشنگت مامان خوبی دارم خیلی دوستش می دارم مامان جونم چه ماهی فدات بشم الهی برام زحمت کشیدی نتیجه شو ببینی ایشالا ایشالا مامان بگم چی چی پر؟؟ دوا پر بلا پر اخم بابا جونم پر رنج مامان جونم پر اینجام پسر خوشگلم گیتار گرفته دستش داره همراه با تلویزیون واسم شعر به مناسبت روز مادر می خونه امروز پنجشنبه 21/2/1391 امیرنازم با مهدکودک به اولین اردوی عمرش رفت. فدات بشم که اصلا نمی دونستی اردو یعنی چی و همش تو اتوبوس ازم می پرسیدی کی می رسیم اردو! چون هنوز خیلی کوچلویین مامانا هم باهاتون اومدن. به جنگل حلوم سر که یه منطقه جنگلی در نزدیکی امله رفتیم از ساعت 10 صبح تا 2 بعداظهر اونجا بودیم بعدش یه ساعتی بردنتون امامزاده عبدال.. و حدود 4 اومدیم. وای که چقدر خسته ام کردی اندازه همه عمرت امروز بازی کردی اینقدر لباست و خاکی کردی که چیزی به اسم لباس معلوم نبود. اینقد دنبال دویدم و صدات کردم دیگه صدام گرفت. اخه مامانی من نمی تونم مثل بعضی مادرها اروم بشینم که بچه ام هر جا دوست داره بره و خدای نکرده یا گم بشه یا زخمی.نفهمیدم انگیزه بردن شما به امامزاده چی بود اخه فقط رفتین طرف اسباب بازی فروشی هاشون و اسباب ابزی خریدین مثل همیشه رفتی سراغ حیوانات.امروز معلمت همش از هوش و حاضرجوابیت تعریف می کرد. می گفت هنوز هم موقع اومدن به خونه حوصله نمی کنی کفشت و بپوشی و پدرجون که میره دنبالت میره کفشت و برات میاره تعریف می کرد که چند روزه پیش وقتی بهت خانم مربی ازت پرسیده امیرجوون کفشت کجاست؟ برگشتی گفتی خانم معلم بعد این همه مدت یادنگرفتی کفشم کدومه؟؟؟؟؟؟؟ واقعا که؟؟ کلی خندیدیم الان خسته ام نازم بعدا عکساتو می ذارم البته اینقد دنبالت میدویدم که عکس زیاد نگرفتم. اینم عکسای اردوی نازم با کمی تاخیر اینجا امیرنازم به همراه دوستانش محمد و یاسین که پسرعمو هستن منتظر رسیدن اتوبوس کلی هم اونجا بازی کردن. فدات بشم مامان چون اونا پسرعمو بودن یه وقتایی با هم یه دست می شدن و اذیتت می کردن توام که کمبود هم بازی داری با اصرار ازشون می پرسیدی که باهات دوست هستن یا نه؟ وای به وقتی که می گفتن نه اشکای نازت بود که سرازیر می شد.. در حال شیطنت در پارک چنگلی حلوم سر امل خداییش پسرم خوشتیپ مگه نه؟ اینجام با دوستش مهدی مادر یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمیفهمم. مادر گفت: تو هیچگاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بیدلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بیدلیل گریه میکنند. بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟ خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم میخواستم او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانههای او را آنقدر قوی آفریدم تا بار تمام دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانههایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد و من به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شدهاند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از خانوادهاش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی دادهام که در هر شرایطی بچههایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آنها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمیرساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش میکند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک میریزد. خدا گفت: میبینی پسرم، زیبایی یک زن در لباسهایی که میپوشد نیست. در ظاهر او نیست و در شیوه آرایش موهایش نیست و بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زیرا چشمهای او دریچه روح اوست و قلب او جایی است که عشق او به دیگران در آن قرار دارد. سلام و تبریک به همه مادرای عزیز و دوستای گلم به مناسبت روز مادر شنبه میلاد بزرگ بانویی که هم یک زن کامل و همه یه مادر نمونه بود. خدای مهربونم هزاران بار تورا بخاطر اینکه من و لایق مادر شدن دونستی شاکرم. امیرنازم ممنونم که با اومدنت من و مادر صدا کردنت دنیام و بهشتی کردی. فدات بشم که می خوای واسم کادو بخری. می گی مامانی می خوام واست یه اسباب بازی دخترونه بخرم میگم اخه مامانم من که اسباب بازی دوست ندارم می گی مامان اخه شما دختری پس باید اسباب بازی دخترونه بخرم بغلت می کنم می گم نازم خودت واسم هدیه هستی. میگی باشه واست لباس می خرم. دیروز یه شعر خوشگل تو مهد واسه روز مادر یاد گرفتی و اومدی واسم خوندی وای که چقد ذوق کردم برام از هزار تا هدیه هم بهتر بود قشنگم. بعدا شعر و اینجا می ذارم. می خوام همینجا به مامان گل و قشنگم این روز و تبریک بگم مامان جونم دستای مهربونت و می بوسم واسم بهترین مامان دنیایی و به داشتنت افتخار می کنم امیدوارم درد و بلا از وجود نازینت دور باشه و سایه ات همیشه بر سرم باشه عاشقانه دوستت دارم و برای همه مهربونیا و از خودگذشتگی هات از ممنونم به مادر شوهر مهربون و دوست داشتنیم هم تبریک می گم و امیدوارم همیشه سالم و تندست باشه به حق وجود نازنین حضرت زهرا انشاال.. همه کسایی که ارزوی مادر شدن دارن به خصوص دوستان عزیز نی نی وبلاگیم به زودی با حضور یه فرشته دلشون روشن بشه... امین... سلام نازگلم. دیروز تو مهدت یه جلسه گذاشتن اخه قراره هفته بعد ببرنتون اردو. از معلمت راجع بهت پرسیدم گفتم: امیرم که خیلی اذیتتون نمی کنه؟ خندید و گفت : اصلا خیلی بچه حرف گوش کن و با حیائیه تا یه تذکر می دم سریع گوش میده باهوش هم هست زود یاد می گیره. فدات بشم که اینقد ماهی کلی خوشحال شدم و بهت افتخار کردم امیدوارم همیشه باعث افتخارم باشی هر جور باشی عاشقتم نازم. توی تلویزیون یه مرد سیاهپوست دیدی و گفتی مامان چرا اون سیاهه؟ گفتم بعضی ادما اینجورین بعضی هم مثل ما سفید. با تعجب نگام کردی و گفتی ما که سفید نیستیم مامان بعد شکم پنگوئنتو نشونم دادی و گفتی به این می گن سفید موندم چی بهت بگم گفتم مامان پوست ادما فرق داره کلا به اونایی که پوستشون روشنه می گن سفید. قربونت برم با این انبوه سوالاتت. سلام نازم. شرمنده این روزها نمیتونم بیام. از یک طرف دنبال خونه هستیم از طرف دیگه هم خونه مادرجونت و دارن تعمیر می کنن منم بیشتر از اینترنت اونها استفاده می کردم اخه پرسرعته اینترنت خونه مامانم کم سرعته حوصله مو سر می بره. این روزها یه تیکه کلامهای خاصی داری مثلا هر حرفی و می خوای توضیح بدی یا طرفت و قانع کنی می گی : بگم چرا؟ با اصرار هم باید حتما بگیم چرا تا توضیح بدی وگرنه قانع نمیشی. این تکیه کلامت شده واسه اطرافیان طنز راه به راه میگن بگم چرا؟؟؟ خب گفتنت هم که دیگه نگو هر کلمه ای که می گی بعدش می گی خب! فدات بشم با این حرفای قشنگت. جدیدا گیر دادی که چرا حیوانات حرف نمی زنن؟ چرا فقط تو کارتون ها حرف می زنن؟ بعدشم شاکی میشی که از خدا ناراحتم چرا نمی ذاره حیوونا حرف بزنن؟ حالا بیا درستش کن!!!!!! چند روز پیش رفتی خونه عمو رحیم محبوبت! عمو خواست باهات شوخی کنه کتاب دعا (مفاتیح) بهت نشون داد گفت امیرجوون بیا برات داستان بخونم با اون چشمای قشنگت یه نگاه چپ کردی و گفتی: اینکه داستان نیست باهاش دعا می خونن. فدای هوشت بشم من می خواستم از مامان حنا جون بابت دستورات اشپزی خوبش تشکر کنم اینم ژله اکواریوم البته به قشنگی ژله مامان حنا نشد همون روز تا دیدم عجله ای واسه مهمونام درست کردم و همه پاستیل ها رو گیر نیاوردم بازم مرسی دوست عزیزم
|

























| قالب وبلاگ | Ainaz |




علاقمندي هامـ
