مامان و امیر ناز
مامان و امیر ناز
دل نوشته های یک مادر
تاريخ : شنبه 24 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : مرتبه

زنده میشوم در لبخندی از تو که سهم همیشه منست



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 14 مرداد 1394 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 140 مرتبه

پسر که داشته باشی 

پیچیدن صدای قان قان هایش انگاه که راننده ماشین های کوچک و بزرگش میشود ..شادیت را صد چندان می کند

پسر که داشته باشی

صدای خنده های پیروزمندانه اش انگاه که با کیو کیو از پشت دستگیرت میکند غم دنیا را از دلت می برد

پسر که داشته باشی

عصر تابستانت پراز سر و صدای توپ و دادو هوارهای شاد پدر و پسری میشود

پسر که داشته باشی

باخود تصور می کنی قد رعنایش را در لباس دامادی و لبت به خنده باز میشود و قلبت به شادی

پسر که داشته باشی

دلتنگ آمدن آینده ای میشوی پراز قدمهای محکم و استوار که شانه به شانه ات گام بر میدارد

پسر که داشته باشی

دلخوشی به روزگاری که بازوان تنومندی عصای راه رفتنت میشود و پشتت گرم به حضورش..

سلامتی همه پسرها.....



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 14 مرداد 1394 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 514 مرتبه

بعد مدتها قسمت شد تولدت بیام نازنینم 

نه مرداد سالروز تولد قشنگت مبارک

دیروز که مصادف بود با سیزده مرداد بعد از چند روز تلاش من برا اینکه تو متوجه نشی دارم برات تولد میگیرم روز قشنگی برات رقم خورد. از صبح فرستادمت خونه مادرم و با کمک زندایی خونه رو تزیین کردم بعد دوتان درس کردم و ماکارونی و فلافل با اینکه اثرات سرما خوردگی تو تنم مونده و حالم خراب بود به عشقت تونستم چند جور ژله هم درس کنم نرسیدم کیک درس کنم اما کیک طرح لباس بارسلونا که این روزها تیم مورد علاقه ات و با اسم مسی سفارش دادم رادمان و امیرعلی هم مهمونای سوپرایزیت بودن به هزار ترفند که قراره با پرهام بریم مهمونی بابا بردتت سلمونی و اوردتت خونه حدود ساعت شش که مهمونا اومدن و بچه ها دم در سوپرایزت کردن قیافه خوشگلت دیدن داشت حسابی ذوق زده شدی قربونت برم که کلی ازم تشکر کردی خیلی خیلی خوشحالم که همونطور که دوس داشتی سوپرایز شدی می خوام بدونی از صمیم قلب دوستت دارم و عاشقتممممم همه زندگیمی خوشحالیت ارزومه امیدوارم لبات همیشه بخنده فعلا عکسارو ندارم سر فرصت می ذارم

 



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 31 شهريور 1393 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 821 مرتبه

سلام به همه

این دفه غیبتمون حسابی طولانی شد برا همین تابستون امسال یه جورایی تصویری می زارم

از عکسای دید شروع می کنم تا برسیم به اوایل تابستون

اولین عکس مال جمعه گذشته است که از پنج شنبه رفتیم تهران خونه عمو مرتضی جمعه هم خونه عمه راحیل   با نیما حسابی بهش خوش گذشت اینجام باغ پرندگان که پسر عاشق حیوانات من کلی کیف کرد از دیدن ادن همه پرنذه

عشقم

من و پسرم دز باغ پرندگان

شب قبلش با عمو مرتضی پارک ارم



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 9 مرداد 1393 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 514 مرتبه

امروز یه فرشته از اسمون خدا جدا شد و اومد تا همه زندگی مادرش بشه پسر نازو قشنگم ارزو می کنم قدر همه لحظه های زندگیت و بدونی و بفهمی که این غم و شادیهاست که زندگی و میسازه مهم اینه که چشمای قشنگت همیشه با امید به اینده نگاه کنه مرسی که اومدی,و مادر صدام کردی تا ابد امروز قشنگترین روز زندگیمه تولدت مبارک عشق مادر ببخشید نازنیم ما الان هستیم تبریز مسافرت با گوشی اومدم که بهت تبریک بگم روز تولدت ایشالا برگشتیم هم تولد میگیرم برات هم یه پست خوب می ذارم عاشقتم



موضوع :
تاريخ : شنبه 24 خرداد 1393 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 276 مرتبه

سلام به همه.. حسابی دلم برا اینجا تنگ شده .. اسباب کشی کردیم به خونه جدید و فعلا اینترنت نداریم.. این روزها گل پسر تعطیله و حسابی تو خونه یه وقتایی از بی کاری میره رو اعصاب مامانش... البته الان چند جلسه است که به کلاس شنا میره و سخت مشغول یادگیری ورزش مورد علاقه اشه... از هفت تیر هم قرار کلاس تئاتر پسر نازم شروع بشه و حسابی ذوق داره و به همه می گه که قراره بازیگر معروفی بشه... یه چند وقتی که من دوباره بعد مدتها شروع کردم به رانندگی و گل پسر وقتی سوار ماشینم میشه کلی با حرفای قشنگش تشویقم می کنه همش می گه قربون مامان با استعدادم برم که اینقدر خوب رانندگی می کنه.. فدات بشم که اینقدر ماهییی..گل پسرم کلاس اول و با موفقیت پشت سر گذاشته و حسابی باسواد شده وقتی نوشته ها رو می خونه کلی ذوق میکنم. چه زود داری بزرگ میشی پسر خوشگلم.. خیلی زود باید جشن دانشگاه رفتنت و بگیرم ایشالا..



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 4 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 616 مرتبه

سلام به همه.. چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود با کلی تاخیر اومدم.. عید امسال هم با سرعت گذشت یه چند روزی به خاطر بیماری مادرم در بیمارستان گذشت اما در کل خوب بود بخصوص سیزده بدر که از روز قبلش همراه عمه های امیرجون به ویلای کنار دریا رفتیم و  حسابی خوش گذشت.. امیر خوشگلم این روزها حسابی با سواد شده و روز مادر با کاردستی قشنگش که با دستای خوشگلش درست کرده بود حسابی سوپرایزم کرد همش به باباش می گفت که بریم واسه مامان کادو بخریم که سوپرایز شه فداش بشم که معنی سوپرایز و نمی دونست و همش جلو خودم می گفت و به قول خودش نقشه می کشید اخرشم روز مادر وقتی با عمه اش رفته بودیم بیرون باباش چون وقت نداشت بیاد قرار شد عمه اش ببرتش برام لباس بگیره جالبه که خودم همراهشون بودم ولی وانمود کردم که نمی دونم داره برا من می گیره و حرفش و که می گیه عمه برا خودش داره می گیره رو باور کردم وقتی رسیدی خونه همراه باباش کادو کرد لباس و با ذوق زیاد بهم داد  الهی فدات بشه مادر که باور کردی من نمی دونستم و سوپرایز شدم ... کلی این ذوق و شوق و هدیه قشنگت و بوسیدن دستام اسم ارزش داشت گل نازم..این چند رور همش خدارو شکر کردم که بهم لیاقت داد و تو فرشته نازم و بهم داد چقدر خوبه که مادر و چقدر خوبه که ترور دارم قلب مادرانه فقط به عشق تو می زنه نازنینم خیلی دوستت دارم

اینم عکس کاردستی قشنگ فرشته ام به مناسبت روز مادر

نوشته: مامان خوبم دوستت دارم تو بهشت منی ایشالا تو زنده من مرده تو قلب من هستی دوستت دارم

 

ت

اینم خوشتیپ مامان روز اول عید

م



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند 1392 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 576 مرتبه

سلام نازنینم حسابی شرمنده ات شدم این دفه خیلی دیر اومدم هم بخاطر مریضی خودم بود همه ابله مرغان تو هم اینکه مادرم اینا اسباب کشی داشتند و از خونشون رفتند اخه قرار شد بجای خونه قدیمی خودشون یه اپارتمان بسازند.. این روزها خیلی دلم گرفته بود درسته که خونه مادرم خیلی قدیمی شده بود نیاز به بازسازی داشت اما دل کندن از اون همه خاطره خیلی برا همه مون سخت بود از وقتی یادم میاد تو اون خونه بودیم اونجا بزرگ شدم با دوستام بازی کردم مدرسه رفتم دانشگاه قبول شدم عاشق شدم عروس شدم حتی بیشتر روزهایی که ترو باردار بودم شب قبل از تولدت و اولین روزهاییی که به دنیا اومدی هزار تا خاطره خوب و بد دیگه از اونجا داشتم..خیلی برام سخت بود دل کندن از اون خونه.. جالبه که به همون اندازه برا تو هم سخت بود از وقتی فهمیدی قراره اون خونه خراب بشه همش می پرسیدی که چند روز مونده تا خراب شه من این خونه رو دوست دارم دلم نمی خواد خراب شه الان یه هفته ای میشه که اون خونه خالی شده .. زندگی همینه عشق من این دنیا مثل همون خونه می مونه که با همه خاطراتت باید ازش دل بکنی ایشالا عمر طولانی و همراه با خوشبختی داشته باشه اما یادت باشه گل نازم یه جوری زندگی کنی که موقع رفتن خاطرات خوبی از خودت به جا بذاری و همه ازت به خوبی یاد کنند.. الان که روزهای اخر ساله حسابی همه چی شلوغ پلوغه هنوز کار گردگیری خونه هم تموم نشده و از یه طرفم دوست دارم شیرینی عید و خودم درست کنم که خدا کنه بتونم.. دیروز با عمه راحیل رفتیم و برات لباسهای عیدت و خریدیم قربون پسر ناز و خوشتیپم برم که هر چی می پوشید بهش می اومد خودتم حسابی نظر دادی و منم سعی کردم تا میتونم به سلیقه خودت باشه عشق مادر.. اثرات ابله هم داره از تن و صورتت میره خداروشکر ایشلا تا هفته بعد که جشن نوروز مدرسه است اثری ازش نمی مونه خیلی بهم سخت گذشت مریضیت اخه خیلی سخت ابله گرفتی و خارش خیلی اذیتت می کرد دو شب من و بابا باهات تا صبح بیدار بودیم خدارو شکر ک خوب شدی نازم.. دیروز که از مدرسه اومدی دیدم گریه می کنی و چون عمه بود یواشکی گفتی مامانی شلوارم کثیف کردم گفتم چرا تو مدرسه نرفتی دستشویی..؟ گفتی اخه خانوم معلممون گفته حتما باید زنگ تفریح برید دستشویی وگرنه زنگ کلاس حق ندارید برید منم نگفتم به خانوم معلم چون اجازه نمی داد خلاصه بردمت حموم و هر چی بهت گفتم که باید بهش می گفتی قانع نشدی.. منم به معلمت گفتم اون بیچاره هم گفت من به بچه هایی که دروغکی می گفتن گفتم برش توضیح میدم فدای پسر کوچولوم بشم من 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 309 مرتبه

سلام این دفه غیبتم.ن خیلی طولانی شد چون هم اینترنت نداشتیم هم پسرنازم ابله مرغان گرفته اونم از نوع شدیدش خداروشکر الان بهتره ایشالا سرفرصت میام و می نویسم

ابله



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 15 اسفند 1392 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 925 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

فقط به کسایی که میشناسم شرمنده




موضوع :
تاريخ : جمعه 18 بهمن 1392 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 613 مرتبه

این خبر و یادم رفت بنویسم دوست نازنینم و خواهر گلم که چند ماه پیش فرشته کوچولو شو تو ماه پنجم بارداری از دست داده بود دوباره داره مادره میشه و خدا یه فرشته دیگه براش فرستاده از صمیم قلب دعا می کنم فرشته کوچولو فاطمه نازنینم بالهاشو به سلامت به زمین بذاره و فاطمه نازنینم مادر بشه وقتی شب بعثت پیامبر این خبر رو شنیدم از صمیم قلب خوشحال شدم امیدوارم همه اونهایی که ارزوی مادر شدن دارن به ارزوشون برسن.. دوستای نازنینم با قلب های پاکتون برا سلامتی فرشته خواهر نازنینم دعا کنید..



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 851 مرتبه

سلام عشقم ببخشید که این مدت حسابی طولانی شد بیام سعی می کنم بیشتر خاطراتت و با عکس بگم این مدت پسرم کارنامه ترم 1 خودش و با نمره های عالی گرفت با این که تو اون مدت من بخاطر جراحی نتونستم کمکش کنم روز جشن هم که خانوم معلم بهش گقت از مامانت تشکر کن خیلی بامزه گفت مامانم گل یاسم عشقم دوستت دارم الهی فدات بشم که اینقدر خوش زبونی روز جشن دوستت امیرعلی طاهایی نبود تو با احساس گفتی من خیلی نگران امیر علی بودم خیلی دوست داشت باشه و شعر مادر و بخونه ناراحتم که نبود فدات بشم که اینقدر به فکر دوستتی اخه یه شعر دسته جمعی خوشگل برای مامان ها خوندین پسر نازم حسابی سواد دار شده و کلی از نوشتها و کتابها رو می خونه و مامانش ذوق زده می کنه... از روز یکشنبه برف سنگینی که خیلی هم بی سابقه بوده اومده و تو چند روزیه که تعطیل هستی و حسابی دوق می کنی روز اول که از پنجره برف و دیدی گفتی مامان مگه ایران هم برف میاد بعد که دیدی خندیدم گفتی منظورم اینه که بابل هم برف میاد؟ اخه همچین برف سنگینی و ندیده بودی بعدشم با عمه ناناز رفتیم برف بازی و ادم برفی درست کردیم و حسابی بهت خوش گدشت..

اینم پسر خوشتیپ من که کلی معلمش تو جشن با دیدنش بغلش کرد و قربون صدقه اش رفت..

عزیزم

اینم عشق من تو جمع دوستاش وقتی داره شعر مامان و می خونه

گلم

اینم عشقم در روز برفی

عزیزم

اینم امیر  و فاطره

ناز

اینم کارنامه پسرم

ک

 اینم جایزه ای که امیرجونم از باباش برا کارنامه گرفت البته از بابای مامانشم پول گرفت امیرنازمم که عاشق حیوانات کیف کرد از این کتاب

کتاب

بقیه عکسارو ادامه مطلب ببینید



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : سه شنبه 8 بهمن 1392 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 706 مرتبه

سلام نازنینم زمستون هم اومد و شب یلدا که تو هنوزم بهش می گی شب لیدا گذشت... معدود وقتاییی که کلمات و اشتباه می گی یادم می اد که هنوزم تو دنیا قشنگ و پاک بچه گی هستی و من از دیدن بزرگ شدنت لذت میبرم ... می دونی مادر این و روزها انگار زمستون هم به قشنگی زمستون بچه گی ما نیست وقتی که ما بچه بودیم گه گداری برف می اومد ما با انبوه همبازیهامون مشغول برف بازی می شدیم اما این چند سالی که تو زمینی شدی بغیر از برف سنگینی که تو شش ماهگیت اومد خاطره ای از برف بازی نداری.. یادمه اونوقتها شبهای زمستون یه صفای دیگه ای داشت وقتی اونوقتها که بعداظهر از مدرسه تعطیل می شدیم تا برسیم خونه می دودیم میرفتیم زیر کرسی و گرم می شدیم عشق مادر اون گرما و دور هم جمع شدن و تخمه خوردن حرف زدن یه حالییییی داشت که... یادش بخیر وقتی خدا بیامرز پدر جون و مادرحونم می اومدن بخصوص شبهایی که برق قطع می شد پدربزرگم از گذشته های دور حرف میزد و من با علاقه گوش می دادم مادرجونم با صدای قشنگش برامون شعر محلی و قدیمی می خوند پسر نازم لذت اون شبها با هیچکدوم از این تکلونوژی هایی که امروز دارید پر نمیشه الان حتی تو مهمونی ها هم همه یا فیلم میبینن یا موبایل یا تبلت... دیگه اون توجه و صمیمت کم شده و من دلم برای اون روزها تنگ میشه چون مدتی طولانی نبودیم این روزها رو با عکس به یادت میارم تاخیر من و ببخش این فصل حسابی تنبلم میکنه تو درسهات هم حسابی پیشرفا کردی با اینکه ازمون علمی اذرماه به نسبت سخت بود اما رتبه سوم را اوردی و سر صف با کارت تلاش تشویق شدی خیلی دوستت دارم گل ناز من عاشقتم

اواخر این ماه تولد عزیز عمه محراب جونم بود ببخشید عمه که نشد اینجا بهت تبریک بگم می خوام بدونی خیلی خیلی برام عزیزی و عاشقتم یه دورهمی کوچولو خونشون داشتیم

ت

امیر . محراب . هانا

 اینم کادو امیرجونم به محراب البته امیرجونم اون شب کلی کادو گرفت من واسه ازمون علمی براش لباس نینجا که خیلی دوست داشت گرفتم عزیز ماشین کنترلی و زندایی هم حلقه پرتاب بهش هدیه داد

گ

اینم خوراکی های گه مامان امیر برا شب یلدا درست کرد البته ژله رو بردم مدرسه امیر

هم کیک و هم شیرینی . او.لین بارم بود که درست کردم  اگه خیلی خوب نشده دیگه.. اما مزه اش عالی بود

رله

ک

ل

دوستام برن ادامه مطلب

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 12 دی 1392 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 628 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

یه سری عکس گذاشتم که با شرمندگی فقط رمز و به دوستایی که میشناسمشون می دم




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 26 آذر 1392 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 516 مرتبه

سلام فرشته دوست داشتنی ام باز هوا سرد شد  مامانی در نوشتن تنبل و بی حوصله.. چند روزی هم سخت مریض بودم و حسابی خونه نشین شدم باز خداروشکر پسر نازم  واکسن زده بود سزماخوردگی خفیف گرفت و مثل مامانش انفولانزا نگرفت.. اخه این روزها امتحانات ماهانه هم داشت و من با این حالم باهاش کار می کردم اخه کسی مثل من در جریان درساش نیست و نمی تونستم درساش و به پدرش بسپرم.. این چند وقت پشت سر هم مهمون داشتیم و حسابی به امیرجونم خوش گذشت بخصوص وقتی دوستاش یعنی فاطره اینا اومدن تا تونست بازی کرد وقتی رفتند کلی خوشحال بود و بهم می گفت که بهترین روزش بوده الهی فدات بشم که اینهمه عاشق بازی کردن با بچه ها هستی ..تو درسات هم حسابی پیشرفت داشتی تو ریاضی که خداروشکر اصلا مشکلی نداری و تو مدرسه یاد می گیری اما فارسی و باید باهات کار کنم اما در کل تو مدرسه خیلی بهتر از اون چیزی هستی که تو خونه هستی. تو خونه واسه یه املا نوشتن پدر من و در میاری  اما تو مدرسه همش تشویق میشی چند روز پیش هم که رفتی پله چهارم و خوشحال شدی گرچه همچنان از اینکه جاوید ازت جلوتره شاکی هستی.. تو خونه موقع نوشتن املا حواست همه جا هست الا اونجا که باید باشه همش هم بینش زنگ تفریح میخوای که استراحت کنی باز وقتی خونه ای بهتری اما اگه مثلا خونه عزیز باشی دیگه دیوونم می کنی دیروزکه برا امتحان املا باید چند صفحه بهت املا می گفتم حسابی بیچارم کردی اینقدر که بلند شدی و رفتی اب خوردی و پیش عزیز رفتی و تا سرم و دور می دیدی شروع می کردی با مدادهات بازی کردن اخرش پدرجون بهم گفت خدا صبرت بده ...وسط املا بهت می گم بنویس امیر بستنی دوست دارد یهو مدادت و می اندازی می گی مامان منم بستنی دوست دارم دلمم بستنی می خواد ..تعجب مامانم کلی خندید و من موندم چی بهت بگم بچه .. هنوز هم هر شب برای خوابیدن پیش ما داستان داری مثل دیشب که هی برا خداحافظی می خوام پیشتون بخوابم اخرین باره ازم فیلم بگیر که می گم اخرین باره و از همون داستان های همیشگی که دیشب کوتاه اومدم که پیشم بخوابی امعمولا هفته ای یه بار این اجازه رو می دم مامانی اخه عزیزم با خودم فکر می کنم که اینم خیلی زود می گذره و بزرگتر میشی و دیگه روت نمیشه بیای پیشم بخوابی و ازم بخوای مامان بغلم کن و هی بوسم کنی و من چقدر دلتنگ این روزها میشم مثل خیلی از روزهایی که تند گذشت و من دلتنگشم مثل روزهایی که تو بغلم شیر می خوردی و من عاشقانه موهای خیس عرقت و نوازش می کردم مثل روزهایی که تاتی تاتی راه افتادی و من کیف می کردم مثل روزهایی که ماما گفتی و من بیشتر عاشقت شدم مثل همه روزهایی که مثل برق و باد گذشت و من دلتنگشم دوست دارم این روزها رو با تمام وجود درک کنم حتی این روزهای کلاس اولی بودنت و که یواش یواش داری باسواد میشی و خیلی بامزه می خونی دیگه تکرار نمیشه حتی باید از این املا گفتنها که یه وقتهایی حسابی عصبانیم می کنه هم لذت ببرم چون این هم خیلی زود تبدیل به خاطره میشه چقدر دلم گرفت چرا اینقدر زندگیمون روی دور تند می گذره هر چی بزرگتر می شی انگار فاصله مون بیشتر میشه این روزها وقتی بغلم می کنی و می بوسیم بیشتر دلتنگت میشم خیلی دوستت دارم نازنینم .. دیشب کنار یه رستوران ایستادیم دیدم که فرشته ام داره تابلو رستوران و می خونه یه کلمه پ بود که هنوز یاد نگرفته بود ازم پرسید و بهش گفتم بعدش خوند ات پیتزا کیف کردم و کلی بوسیدمش فرشته با سواد من

مهمترین اتفاق این ماه هم این بود که کارنامه تست هوشت از موسسه طبرسی اومد تست و تو تابستون ازت گرفته بودند بعد از اینکه کارنامه رو گرفتم برا پسرداییم که دکترا مشاوره است زنگ زدم و ازش در مورد صحت تست سوال کردم و با توجه به اطلاعاتی که بهش دادم صحتش و تایید کرد البته خودم قبل بردنت برا تست در مورد موسسه تحقیق کرده بودم اما دوست داشتم بیشتر مطمن بشم که خداروشکر شدم و نتیجه تست خیلی خوب بود ضریب هوشیت 156 یعنی نابغه بود این موسسه سه اولویت برتر شغلیت و هم براساس استعداد و علاقمندی مشخص کرد که جالب بود

1- مهندسی 2- بازیگری 3- خوانندگی

اینم کارنامه ات

اینم شبی که عمه ها مهمونمون بودن و شما حسابی دلی تب لت عمه در اوردی

امیر

اینم یه شب قشنگ با محراب عمه خونه دایی احمد

محراب
اگه پستم طولانی شد معذرت می خوام ..



موضوع :
تاريخ : شنبه 9 آذر 1392 | نویسنده : مامان سمیه
بازدید : 528 مرتبه

این روزها خداروشکر خیلی در درسهات پیشرفت کردی و امتحانات ماهانه ات و نسبت به ما ه قبل بهتر دادی فهمیدم اگه هم غلط داری بخاطر اینه که چون خودت نمی تونی سوال و بخونی وقتی معلم میخونه جا می ذاری اما در کل معلمت خیلی ازت راضیه.. دیروز کلی خوشحال اومدی خونه گفتی مامانم امروز رفتم سرصف و اقای مدیر بهم دو تا کارت تلاش زرد داد منم کلی تشویقت کردم الهی مادر فدات بشه ایشالا همیشه موفق باشی..

بامزه نوشت: دیشب عزیزجون (مامانم) حالش زیاد خوب نبود قلبش درد میکرد توام که خیلی دوسش داری اصرار می کردی که ببرینش دکتر عزیز یهو بهت گفت: امیرجونم من مردم سر قبرم میای سریع گفتی : اخه عزیز من چه می دونم قبرت کجاست من بیام؟ من:تعجبعصبانیعزیز:خنده گفتم اخه بچه یه دور از جونی چیزی گفتی: خب باشه دور از جون حالا من قبر و از کجا پیدا کنم اصلا مامان اینهمه قبر اونجاست چه جوری پیداش می کنن گفتم خب اسمهای روی قبر و می خونن گفتی خوبه تا اون موقع منم سواد دار میشم باشه عزیز میام سرقبرت تعجب بعد روت و کردی سمت بابام و گفت پدرجون توام مردی میام سر قبرت می گم خدابیامرزه بعد که دیدی من چپ چپ نگات می کنم گفتی خب باشه دور از جون حالا مامان خدا بیامرزه یعنی چی گفتم یعنی خدا ببرتش بهشت گفتی اها خوبه پس پدرجون خدابیامرزتت ااااا بچه پرو رسما پدرو مادرمو...

خوشتیپم با لباس جدیدش

چقدر موقع خریدن این لباس فروشنده خوشش اومد وقتی لباس و پوشیدی می گفت از مانکنی که عکس لباس و تنش دیدیم هم خوشگل تر شدی  فدات بشم ایشالا لباس دامادیت

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 18 صفحه بعد