امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

مامان و امیر ناز

هفته ای که گذشت

سلام عزیزم تو این هفته شبهای قدر و داشتیم که تو به لطف پرشین تون پیش بابایی موندی و من تونستم تو مراسمات شب قدر شرکت کنم البته یه شب با بابایی رفتی و وقتی خسته شدی رفتین خونه خوابیدی.. دو شبم همراه به قول تو خاله فاطمه تهرانه رفتیم پارک و یه بارم دریا و افطار و کنار دریا خوردیم و کلی خوش گذشت پریشب هم با عمو جواد و عمه هات رفتیم دریا کنار اونجا کلی بازی کردی خلاصه این هفته واست خوب بود.. این روزها علاقه زیادی به کمدی لرل و هاردی یا به قول خودت درر و هاردی پیدا کردی و با مامانم می شینی با علاقه نگاه می کنی و کلی می خندی و بعدش دوباره واسه مامانم تعریف می کنی... فدات بشم که اینقدر عاشق خندیدن و کمدی هستی.. این تعطیلاتم که هنوز معلوم نیس کجا ب...
3 شهريور 1391

زهرا مادر شده

تا خدا هست و خدایی می کند                 مجتبی مشگل گشایی می کند سلام بانوی خوبی ها..مادرشدنت مبارک زهرا جان... .  عرش امشب به مادری چون تو مباهات می کند.. . ثمره زندگی علی و فاطمه کریم اهل بیت امام حسن مجتبی عالمی را به وجودش مفتخر کرد.. خدایا به حق شادی دل حضرت زهرا در چنین شبی همه کسایی که ارزوی مادر شدن دارند و به ارزوشون برسون... امین........ ...
3 شهريور 1391

صداقتت من و کشته

پریشب همراه یکی از دوستای باباییی عمو جواد به همراه خانمش شیما جون و فرشته نازش فاطمه خانم رفتیم بیرون البته عمه ناناز امیرجونم بود. جالب اینجا بود که وقتی شیما جون ازش پرسید دخترم خوشگلهه ؟ برگشت گفت نه البته خوشگله اما زیاد نه اخه بداخلاقه واییییییی حالا فاطمه خیلی نازه اما چون اون شب خوابش می اومد زیاد سرحال نبود شیما جونم بنده خدا گفت راست می گه پسرم خودش خیلی قشنگتره.. بعدا بهش گفتم مامان اخه فاطمه کوچولو خیلی خوشگله حرفت درست نبود! گفت خب مامان اره خوشگله اما بداخلاقه سارینا رو بیشتر دوست دارم خوشگلتره... دیشب هم همراه خاله کوجیکه و دوستش نسیم که کلی هم باهوش جوری و همش باهاشون در حال رفتن به سوپری و خرید کردنی.. رفتیم پارک البته خاله...
3 شهريور 1391

جشن تولد

سلام عزیزم شرمنده این چند روز نشد بیام از جشن تولدت بگم.. البته چون بعد افطار بود یه جشن کوچولو خانوادگی گرفتیم.. واسه اینکه چند تا بچه باشن و بهت خوش بگذره خاله طاهره زحمت کشید فاطره و امیرحسین و اورد بچه های خاله ام که محبوبتن محمد رضا و مطهره هم بودن. بعداظهرش موهاتو درست کردم و بردمت اتلیه و چند تا عکس ازت گرفتم... اخه هر سال تولدت می برمت اتلیه که عکس داشته باشی... وسط تولد هم داشتی با بچه ها بازی می کردی نذاشتی زیاد عکس بگیرم اخه همش می خواستی زودتر کادو ها رو باز کنی.. چند تا کادو واسه دوستاتم گرفتم که خودت بهشون دادی.. جالب اینجاست که فرداش که خاله معصومه و عمو مرتضی زحمت کشیدن و زنگ زدن تولدت و بهت تبریک گفتن بهشون گفتی تولد شمام م...
3 شهريور 1391

عزیزم شرمندم

عزیز دلم اومدم ازت معذرت بخوام بخاطر همه بی حوصله گی ها و بد اخلاقی های این روزهام... خودم می دونم چقدر بد شدم منی که اینهمه صبور بودم الان در مقابل شیطنتای بچه گانت زود عصبی می شم... روزه داری هم ضعیفترم کرده... تو هم که این روزها بیشتر اذیت می کنی یا شایدم من تو این گرما و با این تشنگی فکر می کنم تو شیطون تر شدی... وقتی فکر می کنم تو تنهایی همش حوصله ات سر می ره و اگه اینقد ورجه ورجه هم نکنی نمیشه قلبم اتیش می گیره که یه وقتایی بد عصبانی می شم بخدا همون موقع هم دلم برات پر میزنه ببخش عزیزم... دیروز یه کاری کردی خیلی عصبانی شدم و یکی زدم پشتت.. ببخشید گلم... اخه بعداظهر اصرار کردی که خوابم نمی اد منم گفتم خب من روزه دارم و حال ندارم تورو که...
18 مرداد 1391

شبهای نور

چون نامه جرم ما به هم پیچیدند * بردند به دیوان عمل سنجیدند *  بیش ازهمگان گناه مابود ولی ما را به محبت علی (ع) بخشیدند با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را از دعای خیر خویش فراموش نکنید . التماس دعادارم   خدایا خیلی گنه کارم اما بیشتر از گناهم امید به بخششت دارم اینقدر شرمسارم که حتی روم نمیشه دستهای گنه کارم و به اسمون دراز کنم اما تو بزرگی و به اندازه همه ذرات وجودم بهت نیاز دارم تو این شبهای عزیز وقتی اسم قشنگ حضرت زهرا میاد بیشتر خجالت می کشم که وقتی ایینهمه دوسش دارم با کوله باری از گناه اینقدر شرمساررم که حتی نمیتونم صداش بزنم... با همه ا...
18 مرداد 1391