امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

مامان و امیر ناز

بدون عنوان

ساله شذنت مبارک امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی می برم که تو خلق شدی که بهترین لحظه ها را برایم بسازی تولد مبارک پسرنازم     این چند وقت همش منتظر بودی که تولدت بشه هر روز پرسیدی چند تا بخوابم بیدار شم تولدم می شه هر کی ام تولدش بود توشاکی می شدی که چرا من و زودتر به دنیا نیاوردی.. از دیشبم که همش می خوای بدونی چی قراره کادو بگیری خدا کنه مثل پارسال از اولش نخوای کادوهارو باز کنی.. چون ماه رمضون یه جشن کوچولو با حضور دو خانواده امشب بعد افطار برات می گیرم برای خوشحالیتم 4 تا از دوستات و دعوت کردم ایشالا جشن عروسیت نازگلم   راستی از همین جا تولد عم...
9 مرداد 1391

5 سال گذشت...

سلام عزیزم. فردا تولدته... چقدر زود گذشت... خیلی زود 5 سال گذشت.. 5 سال پیش تو همچین روزی چقدر نگران بودم و مشتاق دیدن روی ماهت... 9 ماه تمام باهم بودیم فقط من و تو.. خیلی حس خوبی بود.. خیلی دوسش داشتم... با اینکه چون قبل باردار شدن تو تجربه سقط داشتم همش استرس سلامتیت و داشتم اما بازم او نه ماه از بهترین روزهای زندگیم بود.. یکی از روزهای اذرماه بود که فهمیدم باردارم چقدر خوشحال شدم یعنی همه خوشحال شدن اخه تو اولین نوه از هر دو طرف بودی و همه یه جورایی دوست داشتن زودتر بیای.. یه شبی مثل امشب من و بابا با کیف وسایلت رفتیم خونه مامانم اخه خیلی به بیمارستان نزدیک بود تا اخر شب همه داشتیم در مورد تو حرف می زدیم اینکه شبیه کی هستی و ایشالا به سل...
8 مرداد 1391

ارزوی نازم

فدات بشم نازم که بعد یه روز پر شیطنت با دوستای محبوبت مطهره و محمد رضا الان تو خواب نازیییییییی. قبل خواب یه چیز بامزه گفتی که دلم نیومد ننویسم.. گفتی مامانی دعا کن ددی (منظور باباییشه اخه از وقتی رفت کلاس زبان بهش می گه ددی) پولدار شه اسباب بازی فروشی بخره منم هر روز برم ازش اسباب بازی بخرم... الهی فدات شم گلم تو که خداروشکر به نعمت تک نوه بودن تقریبا اندازه یه مغازه اسباب بازی داری از ماشین شارژِی و اسب سواری گرفته تا انواع حیوانات و بن تن و بتمن و لباساشون و ... انوقت بازم اسباب بازی...؟ اینقد داری که چند روز دیگه که تولدته موندم چی برات بگیرم اخه خیلی چیزا داری جالبه که بازم.. ...
6 مرداد 1391

امیر و ماه رمضان

سلام قشنگم دیروز که کلا خونه عزیز بودی و اینقد عزیز بهت غذا داد و دورت شلوغ بود نفهمیدی که من روزه دارم بماند که کلی اذیتم  کردی و نخوابیدی و من حسابی کلافه شدم و دعوامون شد تو با حمایت عزیز بلاخره نخوابیدی. تند تند به مامانم می گفتی ببین عزیز مامان به زور می گه بخواب خب به جان حسین من خوابم نمی اد. عزیز بهت گفت حسین کیه؟ گفتی؟ همون که با یزید جنگید... فدات بشم من ببخشید حس می کنم روزه داری کم حوصله ام کرده شرمنده مامانی.. امروز نزدیک ظهر بیدار شدی موقع غذا خوردن وقتی دیدی کنارت نیستم شاکی شدی بیا با هم غذا بخوریم.. گفتم مامان من روزه ام گفتی یعنی چی؟ برات توضیح دادم گفتی پس منم روضه می گیرم گفتم مامانی بچه های اندازه شما نمیتونن روزه ب...
1 مرداد 1391

دریا

حدودا یه ماهی میشه هوای شهرمون خنک شده و نشد امیرجون و ببریم دریا. واسه همین پنج شنبه شب ترجیح داد به جای اینکه با مامان بره عروسی داداش خاله اعظم همراه بابایی بره استخر. بابایی براش جلیقه خرید و کلی بهش خوش گذشت جمعه هم همراه پدرجون رفتیم دریا. اما چون دریا طوفانی بود نتونست شنا کنه. اما کلی با پدرجون کنار ساحل نقاشی کشی و شن بازی کرد و بهش خوش گذشت. بعدش هم پدرجون بردش پارک و سرسره بادی محبوش و سوار شد و یه اسباب بازی هم پدرجون واسش خرید خلاصه کلی خوش بحالش شد. شب هم همراه ما سحری خورد. بماند از صبح تا حالا مشغول خوردن! امیرنازم جلیقه شو پوشیده بهم نشون بده بعد بره استخر در حال بازی با پدرجون دریا عزت اباد بابایی م...
31 تير 1391

ماه مبارک رمضان مبارکککککککککک

به سفره افطار خیره شده ام به کاسه شله زرد که با دارچین روی ان نوشته اند یا علی ! به بشقاب رنگینک و نان و پنیر و سبزی و قدحی پر از اش رشته که با کشک و زعفران تفت داده شده تزیین شده و یه استکان چای ! خدایا این همه نعمت را چگونه شکر گزارم؟ من در هر برگ این سبزی ها در مبان شاهی و تره و این تربچه ها دستان پر مهری را می بینم که عاشقانه بوته ها را پاییده اند!   به نور آفتاب ، آب ، خاک، و هوایی که ذره ذره به خورد این سبزی ها رفته فکر میکنم که قرار است سهم من باشند وبه آخرین شبی که سبزی ها مهمان ان باغچه بودند،شاید در خانه ای قدیمی با تیرهایی در سقف و ایوانی که مهتاب وبوی عطر خوش ...
29 تير 1391