امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

مامان و امیر ناز

ماجرای تنها خوابیدن امیر ادامه دارد

اخه نازنینم خودت بگو من از دستت چیکار کنم؟ بعد این همه مدت هنوزم هر شب این داستان گریه کردنات برای پیش ما خوابیدن ادامه داره! هر چی باهات حرف می زنم فایده نداره التماس می کنی که بیای پیش ما بخوابی اینقدر از چشمای خوشگلت اشک می ریزی که بعضی وقتها دلم می سوزه و اجازه می دم. تازه وقتی هم تو اتاق خودت می خوابی بعد از اینکه برات داستان خوندم اصرار می کنی کمی پیشت بخوابم بعد از اینکه می رم بخوابم دوباره از بابات خواهش می کنی بیاد پیشت... خلاصه تا بخوابی داستانی داریم. تازه صبح که میشه میای دوباره رو تخت ما. دیشب داشتی می گفتی کاش مامانی تخت منم تو اتاق شما بود تا من تنها نخوابم اخه من اتاق شمارو خیلی دوست دارم. اصلا کاش من اتاق نداشتم. گفتم...
7 خرداد 1391

قایم موشک بازی خانوادگی

پریشب چون از صبح خونه بودی کلی بی حوصله بود. تو خونه های اپارتمانی هم که کلا ادم زود خسته و بی حوصله میشه واسه همین وقتی بابایی اومد اصرار داشتی بریم بیرون. اون بنده خدا هم اونشب کار داشت و دیرتر اومده بود و حسابی خسته بود هر چی می خواست قانعت کنه نمی تونست. خلاصه من پیشنهاد دادم که امشب و قایم موشک بازی کنیم شب بعد بریم بیرون کلی ذوق کردی اول من چشم گذاشتم تو و بابایی قایم شدین چقدر کیف می کردی وقتی می دیدی ما دوتایی باهات بازی می کنیم. وقتی قایم می شدیم و پیدامون می کردی با صدای بلند می خندیدی و ما از خنده ات کیف می کردیم فدات بشم که اینقدر زود شاد میشی ایشالا همیشه شاد باشی گلم.. ...
1 خرداد 1391

ارزوی ما

الان تو وبلاگ پری رویاهای من پستی دیدم با مضمون گنجینه ارزوهای نی نی وبلاگی که ارزوهای خودمون و فرزندمون و بنویسیم متنی که من نوشتم مامان : ارزو دارم امیرنازم به همه ارزوهای قشنگش برسه و همیشه شاهد موفقیت و شادی و تندرستیش باشم و خدای بزرگ ازش راضی باشه و همه زنهای خوب سرزمینم که ارزوی مادر شدن دارن به ارزوشون برسن   ارزوی امیرنازم: امیرنازمم ارزو داره پلیس بشه و یه سگ نگهبان داشته باشه:X اینم چند تا عکس از دیروز که جمعه بود و امیرنازم و بردیم پارک و کلی بازی کرد اینجا داره عکس پرنده عصبانی که بازی مورد علاقه گل پسر رو نشون می ده اینم نازم و بابایی ...
1 خرداد 1391

نازگلم بهتر شده

عزیز دلم بهتر شده خداروشکر الا مشغول بازی و بهم ریختن اتاقشه! این عکس اتاقش قبل از خرابکاری امیر بعد ورود و بازی امیرخان وقتی هم بهت می گم مامان جمعش کن می گی مامان خیلی خسته ام اگه دوستم داری کمکم کن این یعنی کلا مامان جمع کنه! ...
28 ارديبهشت 1391

نازم مریضه

امیرنازم از دیشب مریض شد. دیشب تا صبح از تب می سوخت و هذیان می گفت. امروزم بردیمت دکتر اما گفتن چون فعلا جز تب علامت دیگه ای نداره جز تب بر چیزی بهت ندادن بمیرم برات که اینهمه بی حالی. خدا کنه زود خوب شی هیچوقت مریض نشو مامانی عاشقتم!!!!!!!
27 ارديبهشت 1391

پایان مهدکودک

بلاخره مهدکودکتم تموم شد جالبه که اصلا ناراحت نشدی! روز یکشنبه یه جشن مثلا پایان مهد گرفتن براتون و مادرها هم اومدن برای جایزه بهتون یه ست تفنگ و دستبند و تیر دادن. جالب اینجاست تموم مدتی که مربی داشت حرف می زدن بچه ها تند تند می گفتم پس کی جایزه می دین؟ یه تقدیرنامه هم دادن ایشالا فارغ التحصیلی دانشگات بشه نازگلم اینجا با دوستت سقا به همراه خانم مربی ...
27 ارديبهشت 1391

امیرنازم در هفته ای که گذشت

روز جمعه رفتیم تولد طاها پسر دختر دایی ام. اما از اونجایی که تو به شدت منتظر روز تولد خودت هستی همش گریه می کردی که چرا من و زودتر به دنیا نیاوردی چرا تولد طاها زودتره؟ حالا هر چی من توضیح می دادم تو از اون بزرگتری فقط ماه تولدتون فرق داره مگه راضی می شدی اخرش دیدم که اصلا تولد و دوست نداری بدتر اگه بمونی و کادوهاشو ببینی غصه می خوری زنگ زدم بابایی اومد بردتت. برات کیک اوردم و خوردی لااقل کادو ها رو ندیدی غصه بخوری فدات بشم که این همه کادو دوست داری با این همه انبوه اسباب بازی که داری. اینجا عکس شما و طاها قبل تولد دیگه چون قرار نبود بمونی لباستو عوض نکردم شنبه هم که دو تایی خونه بودیم گفتم تو این اخرین روزهای اقامتمون تو بابل...
27 ارديبهشت 1391