امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

مامان و امیر ناز

روزهایی که گذشت

سلام بعد یه تاخیر طولانی اومدیم با عکسای امیرجونم در روزهایی که گذشت اینجا اولین شنا کردن امیر نازم در دریا امسال اینجام بعد کلی شن بازی رفتی تو شن این عکس هفته قبل رفته بودم ارمگاه واسه مادربزرگم خیلی جالب بود اینقد سوال پرسیدی که زیر اینا (منظورت قبرها) چیه؟ بعدش می گفتی سرش و بگیرین من ادمها رو ببینم! بعدش عکس یه بچه دیدی یهو حس کردم ترسیدی زود گفتی مامان مگه نگفتی بچه ها نمیمیرن؟ (من قبلا واسه اینکه تو نترسی اینو گفته بودم) گفتم اره عزیزم بعد گفتی: پس چرا عکس این بچه اینجاس منم گفتم اینجا یه پیرمرده مرده اما عکس بچه گی اونو گذاشتن   ...
26 خرداد 1391

برگشتیم بابل

سلام عزیز دل مامان ببخشید این روزها نمی تونم بیام و برات بنویسم اخه از دوشنبه اسباب کشی کردیم و اومدیم بابل حسابی درگیر جابجایی ام. توام که بیشتر پیش عمه ها یا خاله ها بودی شرمنده مامانی. الان می خوام ببرمت دریا شنا کنی جبران شه عاشقتم سر فرصت می ام. ...
18 خرداد 1391

روزت مبارک

قرآن جز از مدح علی آیه ندارد این صدف جز این دُر گرانمایه ندارد رفتم زیر سایه لطفش بنشینم دیدم علی نور بود سایه ندارد علی علیه السلام و زیبائی ها: از کعبه حق بانگ جلی می آید آوای خوش لم یزلی می آید بشنو که سروش وحی حق می گوید آغوش گشایید که علی می اید   پدر جان ، باش و با بودنت باعث بودن من باش . روزت مبارک . از صمیم قلب دوستت دارم . . . همسر عزیزم رضا جان و مرد کوچکم امیررضای خوشگلم  روزتون مبارک برای ارامش روح همه پدرهایی که اسمونی شدن صلوات ...
14 خرداد 1391

بدون عنوان

 سلامتی پسری که پولهای مچاله شدشو آروم گذاشت جلوی فروشنده و گفت برای روز پدر یک کمربند می خوام فروشنده گفت: چه جنسی باشه پسر کوچولوگفت: . فرقی نمیکنه فقط دردش کم باشه.
10 خرداد 1391

گردش

فعلا قرار شد بابلسر بمونیم امروز جواب ارشد اومدو من قبول نشدم کلی دیپرسم. اما ایشالا دوباره می خونم تا قبول شم. چون وسایل و جمع کرده بودم دوباره در حال باز کردنم انگار یه جور اسباب کشی کردم نازگلمم حسابی حوصله اش سر رفته چون من کار دارم و وقت بازی باهاش و ندارم. البته دیروز با خانواده مادرم و دایی احمد و عموم اینا رفته بودیم کنار دریا و نازم حسابی بازی کرد. اینم یه عکس از گلم به همراه بابایی و برادرزاده نازم عشق عمه محراب جونم ...
9 خرداد 1391

کیک تولد

دیروز با کلی مشقت برای اولین بار کیک خامه ای درس کردم که بسیار مورد استقبال مهمونام که مامانم اینا بهمراه داداشم و دامادم بودند قرار گرفت گفتند طعمش خیلی خوب شده دیگه اینم هدیه من به شوهری بود البته هدیه اصلی و دادم به امیرجونم داد به بابایی و کلی هم ذوف کرد اصلا هم نذاشت بابای بیچاره اش شمع فوت کنه تند فوت می کرد و به همه می گفت دست بزنید ...
9 خرداد 1391

تولد عشقم

همسر عزیزم چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شد زیبایی های دنیا از آمدن تو پیدا شد ، روزها گذشت و چهره زیبایت در آسمان دلم آفتابی شد دریای زندگی به داشتن مرواریدی مثل تو می نازد ، همه زیبایی های دنیا با آمدن تو می آید و اینگونه زندگی با تو زیبا میشود ، اینگونه چشمانم با دیدن یکی مثل تو عاشق میشود و امروز روز میلاد دوباره تو است ، در این هوای ابری نیز خورشید در لابه لای ابرها به انتظار دیدن تو  است… و این لحظه قشنگترین ساعت دنیاست ، و این ماه درخشانترین ماه دنیاست که تو را درون تصویر نورانی اش میبیند آمدی به دنیا و دنیا مات و مبهوت به تو مینگرد ، همه جا را سکوت فرا گرفته تا خدا صدای تو را بشنود ص...
7 خرداد 1391