امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

مامان و امیر ناز

پرستار کوچک من

دو سه روزیه که سرمای بدی خوردم زیاد حالم خوب نیود. واسه همین بیشتر تو رختخواب بودم.پسر نازم همش می اومد کنارم و می گفت قربونت برررررررررم مامان ایشالا زود خوب شی. بعدشم نوازشم می کرد و می گفت مامان استراحت کن زود خوب شی. وسطای بازی کردنش هی می اومد نازم می کرد و وقتی بهش می گفتم بوسم نکن سرما می خوری موهامو می بوسید. من چه عشقی می کردم مامانی دوس داشتم همش مریض باشم و تو پرستارم باشی نازگلم. امروز صبح قبل رفتن به مدرسه وقتی دیدی بهتر شدم کلی خوشحال شدی بعدش از شبکه 5 تهران داشت حرم امام رضا نشون می داد من بهت گفتم مامان حرم و ببین دعا کن چون اسم قشنگ اقا رو داری دعا تو قبول می کنه دیدم دستهای کوچولوتو بردی بالا گفتی امام رضا مامانم زود خوب ش...
9 آبان 1391

اولین نوشته ها

ناز گلم این روزها تو مدرسه خوندن حروف رو یاد می گیره البته چون امادگی هستن فقط خوندن نوشتن و یاد نمی دن اما من ازش خواستم اونارو بنویسه که برای بار اول به نظرم خیلی خوب نوشت. روز عید قربان همراه پدرجون و دایی اینا رفتیم جنگل نور. اونجا امیرنازم به اصرار خواست اسب سواری کنه البته همراه باباش سوار شد و کلی خوشش اومد. اونروز کلی با هم بازی کردیم و مسابقه دو دادیم. نازم عاشق اینه که باهاش بازی کنیم.منم کلی کیف می کنم وقتی بازی می کنیم و تو از ته دل می خندی. دیروز با هم رفتیم یه نمایشگاه قرانی که کنار خونمون بود. یه خانه بازی توش بود که امیرنازم کلی خوشش اومد بازی کرد. چند تا کتاب براش خریدم جالبه کتاب های مذهبی که روش صحنه های عاشورا داشت توجه ا...
7 آبان 1391

عید قربان به روایت امیر

نازگلم دیروز تو مدرسه در مورد عید قربان قصه شنید و اینجوری واسه من تعریف کرد: حضرت ابراهیم هر چی خدا بگه قبول می کنه چون خدارو خیلی دوست داره. خدا می خواست امتحانش کنه بهش گفت: گردن پسرت و ببر! اونم پسرش و برد که به حرف خدا گوش بده. بعد یه فرشته خوشگل و مهربون اومد و گفت: دست بردار خدا می خواست امتحانت کنه بجاش این گوسفند و قربونی کن! فدات بشم که اینقدر قشنگ تعریف کردی... پیشاپیش عید قربان بر همه مبارک در روز عرفه ما رو هم دعا کنید.. ...
4 آبان 1391

پسر خوب از دید امیر

سلام نازنینم پریشب با هم نشسته بودیم و میوه می خوردیم تو گفتی مامان می دونی بچه خوب به کی می گن؟ گفتم خب به کی؟ گفتی: به بچه ای که میوه اشو بخوره بعد بره مسواک بزنه بعدش بره دستشویی بعدشم بره تو اتاق مامان و باباش پیششون بخوابه صبح که شد بره تو اتاق خودش مدرسه هم نره فقط ژیمناستیک بره بعدم دستات و بهم زدی و گفتی فهمیدی مامان؟ نمردیم و معنی بچه خوب و هم فهمیدیم   ...
3 آبان 1391

پسر حاضر جواب من

نازگلم الان رفته مدرسه و مامان حسابی تنها شده. هنوزم با اینکه مدرسه رو دوست داری اما فکر کنم واسه بیدار شدن صبحش همش شاکی میشی و دوست نداری بری. همش میپرسی مامان چند روز دیگه تعطیلم؟ صبحا که داری میری مدرسه برات ایه الکرسی می خونم تا خدا حافظت باشه بعدشم خیلی دلم تنگ میشه از جای خالیت.. چه زود بزرگ شدی.. حالا بگم از حرفهای بامزه ات.. دیروز با هم رفتیم برات سی دی بخرم یه اقایی فروشنده بود تو یه سی دی رو انتخاب کردی من بهت گفتم بده عمو ببینه قیمتش چنده؟ تو فکر کردی من گفتم عمه حالا با صدای بلند هی می گی مامان نگاه کن این عمه است؟ مگه این زن؟ من هی می گم مامان من کی گفتم عمه؟ تو باز تکرار می کنی و فروشنده هم کلی خندید.. چند روز پیش هم با خاله ف...
1 آبان 1391

جشن کوچولو

واسه نازگل مادر در روز کودک یه جشن کوچولو گرفتم. چون قرار بود دایی احمد اینا شام خونه ما بودن یه کیک درست کردم برات هم کادو گرفتم. رو کیک شمع گذاشتم و اوردم. کلی با دیدنش ذوق کردی زندایی هم زحمت کشید برات کادو اورد ما هم یه هدیه کوچیک به محراب عمه دادیم و خلاصه با همین کارهای کوچیک تو کلی ذوق کردی و شاد شدی و کلی ازم تشکر کردی من فدات بشم که اینهمه به یه شمع ذوق می کنی. دیروز هم رفتیم پارک یه جشنواره کودک بود البته چون شلوغ بود زیاد خوشت نیومد کمی نقاشی کردی و بعدش رفتیم پارک بازی کنی البته با فاطره اینا رفتیم اما چون کم موندیم حسابی شاکی شدیم قرار شد امشب بریم خونه فاطره اینا و راضی شدی. من بمیرم برات که اینقدر دنبال هم بازی هستی دیروز گفتی...
1 آبان 1391