امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

مامان و امیر ناز

مادر و پسر ورزشکار

الان حدودا دو ماهی میشه که منم کنار همون باشگاهی که امیرنازم میره ژیمناستیک میرم باشگاه ایروبیک.. کلی برای امیرم جالبه که مامانشم میره ورزش. اولش فکر می کردم شاکی بشه اخه دقیقا تو همون ساعتی که نازگلم داره ورزش می کنه اینطوری هم وقت مادرها هدر نمیره هم برا سلامتیمون خوبه درسته که اضافه وزن نداشتم اما ورزش کردن کلی رو روحیه و سلامتیم تاثیر گذاشته. خوشبختانه پسر عاقلم کلی استقبال کرد و تازه نگران منم میشه و به باباش سفارش می کنه که وقتی داری واسه من اب می گیری که موقع ورزش بخورم واسه مامانمم بگیر اخه اونم ورزش می کنه..امروز هم اومد باشگاهمون و دید و بهم گفت مامان مربیتون خانومه؟ گفتم اره گفت چرا اقا مربی ندارین...! این روزها پسرم کلی تعغیر کرد...
14 آذر 1391

شام قریبان امیر

سلام عزیزم ببخشید که این روزها زیاد دستم به نوشتم نمی ره امسال روز عاشوار بر خلاف سالهای قبل خاله فاطمه باهامون نبود و برگشت تهران ما صبح رفتیم بیرون غروب چون تو دوست داشتی بری مراسم اتیش زدن خیمه ها رو و به قول خودت رزید (یزید) رو ببینی با بابایی رفتی و من همراه عمه راحیل رفتم تکیه. وقتی برگشتی هم با حرارت از یزید و اتیش زدن خیمه ها واسم تعریف کردی.. امسال بیشتر درک می کردی و بیشتر دوست داشتی همراه بابا بری عزاداری.. می گفتی من مردم و باید برم مردونه.. فدای مرد کوچکم بشم من.. شمع های روشن شام قریبان هم خیلی برات جالب بود همش سوال می کردی اخرشم برات چند تا شمع روشن کردم شرمنده نشد عکس بگیرم..
10 آذر 1391

بدون عنوان

امسال دهه محرم خیلی زود گذشت.. پسرم بیشتر شبها همراه بابایی رفت عزاداری.. مردی شده واسه خودش. یه شب که شب علی اصغر بود همراه من اومد و کلی از گریه هام شاکی شد و گفت مامان چرا اینقدر گریه می کنی سینه زنی کن گریه نکن فدات بشم که دوست نداری گریه کنم اما من از وقتی مادر شدم روضه حضرت علی اصغر و درد دل خانم رباب دلمو به اتیش می کشه.. روز همایش شیرخوارگاه هم محراب عمه رو بردیم کلی با حضور فرشته همراهمون با جضرت رباب همدردی کردیم.. دوست عزیزم فاطمه هم باهامون بود که ایشالا خدا بهش یه فرشته بده تا سال بعد با فرشته اون بریم. برای همه دوستای وبلاگی هم که در ارزوی مادر شدن هستن دعا کردم ایشالا خدا ناامیدشون نکنه امین!الانم می خوام امیرجون و ببرم مراسم ...
5 آذر 1391

پسرک بی دندونم

نازگلم اولین دندونش پنج شنبه 25 ابان افتاد. پسر نازم همراه عمه نازش رفته بود ژیمناستیک. که مربی دید که دندونش لقه همونجا براش کشید. تا اومد خونه تند اومد بهم نشون داد و گفت مامان کلی خون اومد ولی من گریه نکردم. فدات بشم پسر شجاع من. چه زود بزرگ شدی انگار همین دیروز بود که اولین دندونت در اومد و من کلی ذوق کردم.. حالا دندونت افتاده.. اینم عکسش  شبش رفتیم خونه دایی احمد این یه عکس با محراب عمه است فدات بشم که اینقدر پسرداییت و دوست داری و قربون صدقه اش میری و حتی اگه مامانش دعواش کنه تو عصبانی می شی و ازش دفاع می کنی فقط تا اب دهن میریزه بدت میاد و فرار می کنی.. ...
27 آبان 1391

اردو

عزیز دلم این روزها خیلی سرم شلوغ بود همش مهمون داشتیم نشد زیاد بنویسم. پنج شنبه برای اولین بار تنهایی رفتی اردو. البته عزیز جون راضی نبود اما من دلم نیومد نفرستمت. اخه یه اردو 2 ساعته به بابلسر بود که شن بازی کردی با دوستات و چون خیلی دوست داشتی بری توکل به خدا کردم و فرستادمت. خیلی هم ذوق کردی و بهت خوش گذشت. یه شب هم همراه بابایی رفتی شهربازی و کلی بهت خوش گذشت. تا یه روز خونه هستی حوصله ات سر میره و بهم می گی چرا من تنهام . منم سعی می کنم باهات بازی کنم تا زیاد حوصله ات سر نره. هنوزم به خوابیدن تو اتاق خودت عادت نکردی و همش می خوای یا من یا بابا کنارت باشیم. پس کی می خوای عادت کنی نازنینم؟ راستی یکی از دندوتات هم شل شده اما هنوز نیوف...
22 آبان 1391

بازی من و امیرجونمم

نازنینم این چند روز خیلی تنهات گذاشتم اخه نازنینم دوست نداشتم تو اون فضا پر از غم و ناراحتی باشی. غروب که بعد از مراسم هفتمین روز اومدم خونه ازم خواستی باهات بازی کنم. من با اینکه از نظر روحی و جسمی خسته بودم اما دلم نیومد بهت نه بگم و با هم قایم موشک بازی کردیم. فدای خنده هات بشم که کلی خستگی و سردردم و بهتر کرد. بعد نشستیم دو تایی منچ بازی کردیم و واسه اولین بار مارپله بازی کردیم و یه بار تو بردی و یه بار هم من. فدات بشم که وقتی بردی کلی ذوق کردی. راستی عزیزم امروز اولین کارت تشویقی خودشو از مدیرشون گرفت. چون خیلی با ادب و اقا بود دو تا کارت تلاش و تبریک بهش دادن. ایشالا تو همه مراحل زندگیت موفق باشی نازنینم. اینم عکس کارتت ...
21 آبان 1391

این قافله عمر عجب می گذرد

عزیز دلم خیلی دلتنگتم. اخه از صبح ندیدمت. دیشب پدربزرگم به رحمت خدا رفت. خیلی ناگهانی بود و اصلا انتظارش و نداشتیم واسه اینکه قلب کوچولوت تو مراسم اذیت نشه به بابایی سپردم بعد از مدرسه ببرتد خونه عمه. از صبح هم اونجایی. منم چون خونه پدربزرگم یه شهر دیگه است هنوز نتونستم ببینمت. اومدم خونه عموم دیدم پسرعموم سر کامپیوتره اومدم کمی بنویسم. مامان قد دنیا دلم برات تنگ شده.. امروز وقتی با پدربزرگم برای همیشه خداحافظی کردم احساس کردم همه خاطره های دوران کودکیم جلوی چشمم اومد.. چه زود بزرگ شدیم و ادمهایی که دوستشون داشتیم برامون خاطره شدن..فقط همین پدربزرگم از بزرگترای فامیل زنده بود چقدر وقتی راجع به گذشته ها حرف می زد دوست داشتم انگار با دیدن...
10 آبان 1391