امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

مامان و امیر ناز

گردش مامان و امیر

حدود دو هفته پیش بود یه روز من و تو دو تایی خونه تنها بودیم که تصمیم گرفتم با هم بریم کمی گردش و پیاده روی. از خونه ما تا کنار رودخانه بابلسر که جای قشنگیه حدود 10 دقیقه پیاده روی. کلی و با هم حرف زدیم و رفتیم. تو راه واست یکی دیگه از سری کتابهای می می نی به اسم (می می نی گل می کشه یا نی نی ) که خیلی هم دوست داری خریدم. بعد با هم کمی کنار رودخانه قدم زدیم و تو کلی از دیدن اب ذوق کردی و غروب برگشتیم خونه. وقتی اومدیم برات کتابی که خریده بودم خومدم تو کتاب می می نی واسه مامانش نقاشی کشیده بود بعدش دیدم که توام واسه من نقاشی کشیدی و اوردی گفتی مامان من خیلی دوستت دارم این نقاشی واست کشیدم این گل و بستی مال تو . فدات بشم که اینقد مهرب...
21 اسفند 1390

قهر امیرنازم

دیروز که جمعه بود حسابی با شیطنت هات من و بابایی و کلافه کردی. تقصیری هم نداری ما باید خودمون و بذاریم جای تو که مجبوری تو یه اپارتمان باشی و هی به امر و نهی های ما گوش بدی که نپر ندو سر وصدا نکن که همسایه ها اذیت نش. اخه پس کی این همه انرژی تخلیه بشه. خدا کنه زودتر هوا گرم بشه و بتونیم ببریمت بیرون که اینهمه کلافه نشی. خدا می دونه وقتی عصبانی می شم و دعوات می کنم خودم دلم اتیش می گیره. اما یه وقتایی یه کارهایی می کنی که دیوونه نمیشم خیلیه.دیروز صبح با هم رفتیم محموداباد برات یه شلوار گرفتیم بعدشم چند تا ماهی خریدم کلی موقع پاک کردن ماهی واسشون غصه خوردی. غروب رفتی تو اتاقت مثلا نقاشی بکشی اما وقتی اومدی بیرون شوکه شدم دیدم تم...
20 اسفند 1390

کتابخانه امیرناز

امروز می خوام عکس کتابهای امیرنازم و بذارم. اخه پسرم مثل مامانش تا کتاب نخونه خوابش نمیبره! البته تا وقتی مامانش واسش کتاب نخونه. یه کتابخونه کوچولو واست درس کردم که خودت از توش کتاب بر می داری و می اری تا بخونم. کتابهایی که خیلی دوست داری و تقریبا از بس واست خوندم بیشترش و حفظی یکیش مجموعه می می نی دیگری من کی ام؟ که کتاب برجسته ای با تصاویر برحسته شده حیوانات وحشی که توام عاشق حیوانات اونم از نوع وحشی تقریبا کل کتاب و حفظی دیگری هم کتاب انگشتی دنیای جانوران که فعلا اینا از بقیه واست جالبتره البته مجله رشد و که هر ماه مهدکودک می ده هم خیلی دوست داری خداییش هم جالب و اموزنده است. کلی هم کتاب سک سک داشتی که شمردم حدود 100 تا بود وای که همین ...
16 اسفند 1390

یه خاطره بامزه

جمعه رفته بودیم خونه بابابزرگ بابایی. مامان بزرگش رفته بود کربلا . بعد از اینکه میوه اورد یه ظرف که داخلش چند تا مهر و تسبیح کربلا هم بود اورد تو یهو زدی زیر خنده و گفتی مگه مهر خوردنی؟ منم برات توضیح دادم که مامان بزرگ رفته کربلا از اونجا مهر اورده بازم خندیدی و گفتی مامان کربلا که رزید (منظورت یزید) هست چجوری رفت؟ من گفتم مامان الان دیگه یزید وجود نداره. مادربزرگ گفت: عزیزم رفتم پیش امام حسین دوباره خندیدی و گفتی: هه امام حسین که شهید شده چجوری رفتی پیشش!!! حالا یه ساعت توضیح بده که مثل وقتی رفتی مشهد پیش امام رضا(ع) امام حسین هم یه همچین جایی داره. >www.kalfaz.blogfa.com ...
16 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام نازم شرمنده به مشکل نداشتن اینترنت خراب شدن گوشی هم اضافه شده واسه همین دیر اپ می کنم. روز جمعه همراه من و عمه ناز اومدی سر صندوق واسه رای دادن. واسه ما که اصلا جالب نبود اما واسه تو خیلی جالب بود و اصرار داشتی که حتما خودت رای و تو صندوق بذاری و گذاشتی. بعدش عمه ناز ازت پرسید که چه احساسی داشتی گفتی احساس امام خمینی و داشتم!!!!!!!!!! لهی من فدات بشم اخه تو اینارو از کجا یاد می گیری تو چه می دونی امام خمینی کی بود که احساسشو داشته باشی اخه! منکه موندم چی بهت بگم.جدیدا هر جا یه چیزی می بینی یاد می گیری و به کار می بری دیشب وقتی برات مسواک اوردم زود گفتی مامان ایشالا عروسیت بشه! وقتی گفتم مامان منکه عروس شدم تند گفتی پس ایشالا طلاق بگیری...
14 اسفند 1390

بدون عنوان

سلام عزیزم کماکان واسه در دسترس نبودن اینترنت دیر می ام خواستم از دوستای عزیزم که حال تو پرسیدن تشکر کنم خدارو شکر فردای همون روز حالت خوب شد ایشالا هیچوقت مریض نشی فدات بشم نازم
7 اسفند 1390

نازم مریض شده

سلام نازنینم از دیشب حالت یهو بد شد. دیشب با اصرار پیش من خوابیدی نصف شب یهو هر چی خوردی بالا اوردی. اولش فکر کردم شاید چون شام دیشب و دوست داشتی و زیاد خوردی واسه همینه اما دیدم تا صبح چند بار دیگه ام همینطور شدی. من و بابایی کلی دلواپست شدیم و بردیمت بیمارستنان تخصصی کودکان. اونجا بهمون گفتن یه ویروسه باید یه دو ساعتی همونجا باشی و محلول ا.ار .اس بهت می دادن که اگه خدای نکرده بهتر نشدی بستریت کنند. از وقتی تو ده روزگیت به خاطر زردیت تو این بیمارستان بستری بودی همیشه اومدن اینجا حالمو بد می کنه. دیدن اونهمه بچه مریض از تحملم خارجه. وقتی نشسته بودیم دیدم یه دختر حدودا یکسال و نیمه رو اوردن واسه گرفتن مایع نخاعی. وای خدااا احساس کردم یکی قلبم...
3 اسفند 1390