امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

مامان و امیر ناز

حساسیت امیرجون

دیروز بعد یه هفته نوبت گرفتن بردمت پیش دکتر اسماعیلی. همون دکتری که وقتی سه ماهه بودی یهو از یه بچه ارووم تبدیل شدی به یه بچه ای که جز تو ماشین هیچ طوری نمی خوابید فقط این دکتر تشخیص داد شما به لاکتوز شیر گاو و کلا فراورده های اون حساسیت داری و من مجبور شدم کلا لبینیات و از برنامه غذاییم حذف کنم و خیلی زود استخوان درد گرفتم. فدای سرت خوبیش این بود که تو خوب شدی و من تا 2 سالگیت رعایت کردم. دیروز به این خاطر بردمت که امسال از اول پاییز همش سرفه و علایم سرماخوردگی همراهته. دکتر هم گفت که این بخاطر حساسیت فصلی که داری و باید کلی رعایت کنیم و قرص بخوری. در ضمن محیط مهد هم زیاد واست خوب نیست و کمتر باید بری بخصوص در هوای سرد اصلا ...
4 بهمن 1390

پرواز یه فرشته

سلام نازم الان قد دنیای دلم گرفته رفتم به وبلاگ نفس جوون و پست پرواز انار کوچولو رو خوندم . دلم اتیش گرفت خدا به مادر و پدرش صبر بده خدا نخواست این فرشته دو ساله بیشتر از این زجر بکشه واسه همین اونو برد پیش خودش تا زخمهای تنش و شفا بده دلم واسه دلتنگی یه مادر گرفته باید مادر باشی تا بفهمی زهرای عزیز چی می کشه. وقتی اشکامو دیدی اومدی منو بوسیدی هق هقم بیشتر شد ترسیدی گفتی مامان اذیتت کردم؟ بغلت کردم گفتم نه مامان. نشد بگم دلم واسه مادری اتیش گرفت که حتی نتونست اخرین لحظه صورت زخمی دخترشو ببوسه. خدایا به حق همین روز عزیز به حق پیامبرت فرشته هامونو در پناه خودت حفظ کن داغ فرزند واسه هیچ پدرومادری نیار امین! امروز رو که روز وفات پیامبر عزی...
2 بهمن 1390

بدون عنوان

کعبه ‎ی اهل ولاست صحن و سرای رضا/ شهر خراسان بُوَد کرب و بلای رضا در صف محشر خدا مشتری اشک اوست/ هر که در اینجا کند گریه برای رضا از در باب الجواد می شنوم دم به دم/ یا ابتای پسر، وا ولدای رضا التماس دعا . . .   ...
2 بهمن 1390

حرفهای بامزه امیرجون

دیشب وقتی همراه بابایی رفتی دستشویی به بابایی گفتی منکه بزرگ شدم زن خریدم یه بار من پسرم و میبرم دستشویی یه بار زنم! وقتی عمه ناز بهت گفت مگه بچه داری؟ گفتی بزرگ شدم بچه می خرم عمه گفت داری می خری واسه منم بخر گفتی اول زن می خرم بعد فرشته مهربون بچه رو از اسمون می اندازه تو شکم زنم دیگه نمی تونم واسه تو بخرم. فدات بشم با این همه سادگیت اخرش ما نفهمیدم نقش تو این وسط چیه                                              &n...
30 دی 1390

این روزهای پسرم

از دوشنبه هر دو تا پدر بزرگ و مامان بزرگ هات رفتن مشهد ما هم واسه اینکه عمه ها تنها نباشن پیششون بودیم و از دیروز اونا اومدن خونه ما. قربونت برم که از الان واسه بازار رفتن کم حوصله ای. وقتی عمه هات می رفتن خرید تو همش می گفتی که زود بریم چقدر بازار می رین حوصله ام سر رفت. امروز هم با عمه ناز رفتی به سگ کنار خونمون استخوان بدی و سر اینکه عمه ناز چون می ترسید سگه گازت بگیره نذاشت تو بهش غذا بدی عصبانی شدی و کلی با عمه ناز درگیر شدی عمه ناز هم عصبانی شد و دعوات کرد. اما چون خیلی دوستت داره دلش نیومد و خواست از دلت دربیاره و بعداظهر با عمه راحیل یه بسته لگو خیلی قشنگ همراه حیوانات واست خرید بماند که تو اصلا به دل نگرفته بودی خوشگلم. امروز وقتی...
29 دی 1390

یک ماهگی عسل عمه

عزیز دل عمه فردا یه ماهه میشه. قربونش برم که کلی ماه شده. از اینجا یه ماهگیشو به خودش و بابا و مامان نازنینش تبریک می گم. امیرجونمم کلی هواشو داره و تا میبینه گریه می کنه کلی قربون صدقه اش می ره. خوشبختانه تلاش های شبانه روزیم واسه اینکه محراب جونم تو دل امیرجون جا شه نتیجه داد. الان همیش می گه من فقط محراب و سارینا رو دوست دارم. باز خداروشکر. امیرجونم از وقتی چشمای خوشگلشو باز کرده منو در حال عکس یا فیلم گرفتن از خودش دیده واسه همینم بیشتر وقتها به تقلید از من عکس می گیره یا وقتی فیلم می گیره مثل من تاریخ و اعلام می کنه عکس پایین یکی از شاهکارهای هنری امیرجونمه که از پسرداییش موقع خواب گرفته! ...
27 دی 1390

این روزهای امیر نازم

سلام نازم دیگه حسابی از این داستان مهد نرفتنت کلافه شدم. اصلا درک نمی کنم چرا مهد و  دوست نداری؟ تو که بخاطر نداشتن همبازی تا یه بچه میبینی کلی ذوق می کنی زود سرگرم بازی می شی و موقع رفتن به زور ازش جدا میشی پس چرا مهد کودک و با اون همه بچه همسن دوست نداری؟ امروز صبح که با هزار وعده رفتی همش می گفتی خسته می شم طول می کشه. اخه نازم تو که فقط 3 ساعت می ری مهد. از وقتی هم که اومدیم بابلسر فقط هفته ای سه روز می برمت مهد اما بازم دوست نداری! بعضی وقتها فکر می کنم چون زیاد با بچه ها نبودی از اینکه تو مهد با بازی بچه ها دعوات میشه عصبی می شی. امروز بابایی با مربیت صحبت کرد که یه خورده بیشتر بهت توجه کنن تا علاقمند شی دستش در نکنه امروز انگار ...
27 دی 1390