امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

مامان و امیر ناز

باز هم خواب

سلام نازم شنبه شب اولین شبی بود که بعد ازینکه کمی کنارت خوابیدم بی دردسر تو اتاقت خوابیدی و تا صبح بیدار نشدی که صدام کنی. البته وعده ستاره گرفتن از فرشته مهربون و گرفتن جایزه که خواستی به فرشته مهربون بگم که حتما شخصیت 4 دست باشه بی تاثیر نبود. فدات بشم که دیشب بهم گفتی مامان چرا فرشته مهربون گیر می ده تو اتاقم بخوابم و پیش شما نخوابم؟ منم گفتم اخه نازم چون شما بزرگ شدی و باید تو اتاق خودت بخوابی بعد پرسیدی مامان چقد دوسم داری؟ گفتم خیلی زیاد دستای کوچولوتو باز کردی و گفتی یعنی اینقد؟ و وقتی گفتم خیلی خیلی بیشتر کلی خوشحال شدی فدات بشم عزیزم می خوام بدونی که تو عزیزترین موجود زندگیم هستی. ...
27 دی 1390

پسر عزیزم

  پسر عزيزم: روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني... اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش. و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم. اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده. هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب بري. هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن. زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم. هنگامي كه ضع...
22 دی 1390

بدون عنوان

این روزها تو خونه جدی و شهر جدید از تنهایی وقتی شبها بابایی میاد ما رو می بره بیرون تا کمی هواخوری کنیم. با این سردی هوا نمیشه زیاد کنار دریا موند. توام همش می خوای بری پارک که شبها سردتر هم هست. اما یه کم بابایی به خاطر دلت مبردت و باهات بازی می کنه دیشب هم کمی رفتیم طرف دریا و من ازت عکس گرفتم ایشالا وقتی هوا خوب شد میبرمت اب بازی که خیلی هم دوست داری.   ...
18 دی 1390

تنها خوابیدن

سلام نازم پنجشنبه 15 دی تخت حاضر شد و اوردیم خونه چون همون شب مهمون داشتیم عزیز و پدر جون و زندایی و محراب بخاطر مهمونی فردا شب خونمون موندن من تو اتاق تو خوابیدم و بعبارتی تنها نخوابیدی. اما بازم کلی داستان داشتیم تمام مدت می گفتی مامانی مگه عاشقم نیستی مگه دوسم نداری؟ چرا پس من تنها بخوابم. من کلی برات داستان گفتم که چقد تنها خوابیدن خوبه. فرداشبش چون از صبح رفته بودی خونه عمو رحیم محبوبت و کلی بازی کردی بودی تو راه برگشت به خونه خوابت برد و یکسره گذاشتیمت تو تخت اما حال خودم جالب بود. اصلا نمی تونستم بدون تو بخوابم و همش گریه ام می گرفت بابایی بهم می خندید و می گفت تو که این همه اصرارا داشتی او اتاق داشته باشه حالا چی شده؟گفتم اخه چهار س...
18 دی 1390

یلدا

یلدا انگاه که تولد دختری بی گناه مایه ننگ عرب بود برای نیاکان ما بلندترین شب سال یلدا شب تولد مینو الهه زن میترا الهه خورشید بود این شب و همه شبهای پرستاره ایرانی رو به همه دوستان نی نی وبلاگی تبریک می گم.   ...
10 دی 1390

جغله

سلام جغله کوچولو با داستان های قشنگش داری یه بازی می سازه به دوستای خوبم پیشنهاد می کنم وبلاگشو ببینن خیلی جالبه                                                  ...
10 دی 1390