امیررضاامیررضا، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

مامان و امیر ناز

بدون عنوان

1390/12/7 22:10
نویسنده : مامان سمیه
1,219 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزم کماکان واسه در دسترس نبودن اینترنت دیر می ام خواستم از دوستای عزیزم که حال تو پرسیدن تشکر کنم خدارو شکر فردای همون روز حالت خوب شد ایشالا هیچوقت مریض نشی فدات بشم نازم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (11)

مامان یسنا
7 اسفند 90 22:27
نظر خصوصی دارید
روح انگیز مامان سیاوش
7 اسفند 90 22:47
سلام سمیه جون خوبی عزیزم ؟
سمیه جون منم برا پست یه خاطره بامزت نظر دادم اما گویا به دستت نرسیده عزیزم گفتم نگی بی معرفته و سری به ما نمیزنه ...خدا رو شکر که حال پسر نازمون امیر خوشگلمون بهتر شده خدایا شکرت.


مرسی گلم
نسترن
7 اسفند 90 23:52
عزیزم خوشحالم بهتر شده امیرجونم عاشقتم انشالله همیشه سالم باشی گل پسرم
مامان یسنا
8 اسفند 90 13:31
من واستون جواب رو دادم.....منتظر جوابتونم...


مرسی گلم
مامان بزرگ یسنا
10 اسفند 90 1:54
سلام سلام صدتا سلام.خوبین؟؟ببخشید دیراومدم.نبینم گل پسرمون مریض شده باشه؟؟خوشحالم که خوب شدی.
چه هوش وحواسی داره ماشالله.بهترنیست یزید دوران خودشو هم بهش معرفی کنید؟؟؟


سلام عزیزم مرسی که اومدین یزید دوره ما اینقد زیاده که کدومشو واسش بگم اخهههههههههه؟
پریسا مامی صدرا و صهبا
10 اسفند 90 11:18
سلام مرسی که به وبلاگم سر زدید برای طراحی تقویم: تو قسمت موضوعات - تقویم, آموزش داده ام حتما سری بزن به نتایج خوبی میرسی http://noruz1391.niniweblog.com/
مسیحا
10 اسفند 90 14:16
دوستت دارم داداشی گلم...
حميد
10 اسفند 90 17:11
روزی روزگاری، روباهی پوستینی پیدا کرد. جلو رفت و آن را برداشت. خوب نگاهش کرد و با خود گفت: «عجب پوستین خوب و گرمی است. آن را بردارم، به دردم می خورد.»

روباه، پوستین را روی دوشش انداخت و به راهش ادامه داد. در بین راه، گرگی به روباه رسید. با تعجب به او نگاه کرد. جلو رفت و پرسید: «عجب پوستین خوبی داری!»
روباه گفت: «بله، پوستین گرم و نرمی است. زمستان که بشود، راحتم. دیگر از سرما نمی ترسم، این پوستین از پوست گوسفند درست شده. پشم های بلند آن مرا گرم نگه می دارد.»
گرگ با حسرت به پوستین نگاه کرد. روباه فهمید که گرگ هم دلش می خواهد پوستینی مثل او داشته باشد، در همان لحظه نقشه ای کشید تا به گرگ کلک بزند.
پس به گرگ گفت: «می خواهی پوستینی مثل این داشته باشی؟»
گرگ گفت: «بله، خیلی دلم می خواهد.»
روباه گفت: «اینکه کاری ندارد. خیلی راحت می توانی صاحب یک پوستین شوی.»
گرگ گفت: «چطوری؟»
روباه گفت: «کار من پوستین دوزی است. خودم برایت یک پوستین خوب می دوزم. فقط یک شرط دارد.»
گرگ پرسید: «چه شرطی؟»
روباه گفت: «شرطش این است که یک گوسفند شکار کنی و برای من بیاوری، من هم با پوست آن، پوستینی برایت می دوزم.»
گرگ خوشحال شد و رفت. گوسفندی شکار کرد و آن را نزد روباه برد.
روباه گوسفند را گرفت و گفت: «سه روز دیگر بیا و پوستینت را تحویل بگیر.»
سه روز بعد، گرگ سراغ روباه آمد و پرسید: «پوستین من حاضر است؟»
روباه گفت: «نه. گوسفندی که آورده بودی، خیلی کوچک بود. پوستش برای یک پوستین کافی نبود. گوسفند دیگر بیاور.»
گرگ رفت و گوسفند دیگری آورد. روباه با خوشحالی آن را گرفت و گفت: «سه روز دیگر بیا! پوستینت حاضر است.»
اما سه روز بعد، وقتی گرگ به خانه روباه رفت، پوستین حاضر نبود. روباه گفت: «گوسفندی که آورده بودی، پوستش را کندم. دیدم پوست خیلی نازکی دارد. پوستینش خوب در نمی آید. باید گوسفند دیگری بیاوری.»
گرگ رفت و سومین گوسفند را آورد. روباه هم گفت که سه روز دیگر بیاید و پوستین را ببرد؛ اما سه روز بعد، باز هم پوستین حاضر نبود. این بار هم روباه خواسته بهانه ای بیاورد؛ اما گرگ خیلی عصبانی شده بود.
روباه را به کناری پرت کرد و داخل خانه اش شد تا ببیند چه خبر است. دید کلی پوست و استخوان گوسفند در حیاط خانه روباه ریخته است. همه چیز را فهمید. به طرف روباه دوید تا حقش را کف دستش بگذارد. که روباه پا به فرار گذاشت. رفت که رفت.
هنوز هم که هنوز است، روباه از دست گرگ فراری است و خودش را به او نشان نمی دهد.{اينم يه داستان زيبا واسه امير جان}


واقعا ممنون امیرم خیلی خوشش اومد مرسی
مامان نیایش
10 اسفند 90 19:23
سلام خانمی ممنون از حضور گرمت و ابراز همدردی ات اصلا دوست ندارم دوستای خوبم رو ناراحت کنم ولی رمز رو براتون تلگراف کردم بازم ممنونم از شما و ان شا الله که سال خوبی پیش رو داشته باشیدو غم نبینید التماس دعا
بابای ملیسا
11 اسفند 90 20:21
با سلام مجدد . ممنون از حضور شما و سپاسگزارم از یادگاری که برای نازدونه این حقیر به جا گذاشتید ، با افتخار و اجلزه ، شما رو لینک کردم .


ممنون لطف کردین
ناهید مامان اروین
12 اسفند 90 14:14
با اخرین پست به روزم