نازم مریض شده
سلام نازنینم از دیشب حالت یهو بد شد. دیشب با اصرار پیش من خوابیدی نصف شب یهو هر چی خوردی بالا اوردی. اولش فکر کردم شاید چون شام دیشب و دوست داشتی و زیاد خوردی واسه همینه اما دیدم تا صبح چند بار دیگه ام همینطور شدی. من و بابایی کلی دلواپست شدیم و بردیمت بیمارستنان تخصصی کودکان. اونجا بهمون گفتن یه ویروسه باید یه دو ساعتی همونجا باشی و محلول ا.ار .اس بهت می دادن که اگه خدای نکرده بهتر نشدی بستریت کنند. از وقتی تو ده روزگیت به خاطر زردیت تو این بیمارستان بستری بودی همیشه اومدن اینجا حالمو بد می کنه. دیدن اونهمه بچه مریض از تحملم خارجه. وقتی نشسته بودیم دیدم یه دختر حدودا یکسال و نیمه رو اوردن واسه گرفتن مایع نخاعی. وای خدااا احساس کردم یکی قلبم فشار می ده اخه خیلی کوچولو بود واسه این همه درد. وقتی وسایل و دید از مامانش پرسید می خوان چیکار کنن؟ مامانش گفت مامانی چون دختر خوبی بودی می خوان بهت جایزه بدن!!! وقتی اینو از مادره شنیدم دلم می خواست بهش بگم اخه چرا همچین دروغ بزرگی به بچه می گین حالا اگه راستشو نمی گین یه چیز دردناک و اینقد وارونه جلوه ندین اخه اونوقت این کوچولو حتی نمی تونه دیگه حرفای مادرش و باور کنه! اما اون مادر در وضعیتی نبود که بخواد این حرفارو بشنوه. اینقد اذیت شدم که اوردمت از اتاق بیرون و ناخوداگاه با هر جیغ اون بچه محکمتر بغلت می کردمت و از خدا می خواستم که همه بچه های مریض و شفا بده و پسر کوچولوی منم در پناه خودت نگه دار. منو با بیماری و درد بچه ام امتحان نکن و هیچ مادری و در این وضعیت قرار نده. ظهر اوردمت خونه هنوز بی حالی اما خدارو شکر بهتر شدی نازم.


نازم مریض شده
